مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
376
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
همىرفتند تا بدر قصر برسيدند . و در آنجا خادمان و سپاهيان بودند . عجوز نگاه كرده ، اثر هراس و بيم در وى نديد . چون عجوز بدر قصر رسيد ، رئيس خادمان ، او را بشناخت و درپى او دختركى ديد كه در رفتن او عقول ، حيران ميشد . با خود گفت كه : عجوز ، دايهء ملكه است . ولى اين دخترك كه درپى اوست ، كيست ؟ كه من بدين خوبى ، جز ملكه حيات النفوس ، كس نديده بودم و ملكه نيز هرگز از قصر بيرون نيايد . كاش ميدانستم كه امروز چگونه بيرون آمده . آيا باجازت ملك بيرون آمده و يا بىجواز او چنين كار كرده ؟ درحال ، برپاى خاست كه پرده از اين كار بگشايد . سى تن از تابعان او درپى او روان شدند . عجوز ، ايشان بديد . عقلش بپريد و گفت : شك نيست كه در اين ساعت كشته خواهيم شد . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب هفتصد و سى و سوم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، عجوز چون رئيس خادمان را با تابعان او ديد كه روى بايشان گذاشتهاند ، بهراس اندر شد . و اما رئيس را نيز بيم در دل پديد گشت . از آنكه سطوت دختر ملك ميدانست و شناخته بود كه ملك در زير فرمان او است . آنگاه با خود گفت : شايد دايه بفرمان ملك ، او را بيرون برده باشد و نميخواهد كه كسى از حالت او آگاه شود . اگر من او را متعرض شوم ، با ملك خواهد گفت كه فلان خادم ، پرده از كار من برداشت . آنگاه در كشتن من خواهند كوشيد . به از اين نيست كه مرا با اين كار ، كارى نباشد . درحال با تابعان خود بازگشت و مردمان را از در قصر دور كرد . دايه بدرون شد و با سر خود ، رئيس را سلام داد . خادمان بتعظيم دايه برپاى خاستند و رد سلام كردند و ملكزاده نيز به صورت دختران از پى او درون شد . و پيوسته از دهليزى بدهليزى همىرفتند تا بدر هفتم كه در قصر بزرگ